تبليغاتX
Image and video hosting by TinyPic پاییز ارغوانی

پاییز ارغوانی

شعر

 

تو یک دریایِ آرامی٬ پر از احساس شادابی

تو شاید معنیِ باران٬ برای فصلِ بی آبی

تو یک مأوای پر مهری٬ تو آغوشی پر از احساس

برایِ لحظه هایی که٬ پر است از ترسو بی تابی

 

تهران - ۱۰/۳/۹۰

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم خرداد 1390ساعت 1:18  توسط محمد هادی رنجبر (مهر)  | 



تهران - ارتفاعات توچال

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم خرداد 1390ساعت 12:20  توسط محمد هادی رنجبر (مهر)  | 

 

ترس

واهمه ی فرود خواهد تنید

برای قطره های سرکشی که از یاد برده اند

پیشتر

من

گلبرگ های تو را چشمه سار کرده ام...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390ساعت 14:27  توسط محمد هادی رنجبر (مهر)  | 

 

پُر از مرور می شوم تمام خاطراتمان

کمی که محو میشوم در این هجوم ناشناس؛

دمی غبارِ لحظه ها که دور میشود زمن،

دلم به شوق آیه ای ز ردپای آشناس

 

(تهران ۱/۱۲/۸۹)

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اسفند 1389ساعت 10:22  توسط محمد هادی رنجبر (مهر)  | 

 

در این سکوتِ قالِ تو                     من آگه ام  زحال تو

آشوب بسته پیکرت                       بسته به جَبر، بال تو؛

در پیله ای از دلهره                        ترسی بسوزد سال تو

نَفـــتَد به چنگِ تارتَن                     دنیای پُرآمال تو؛

در این ره پرحادثه                          من آرزویم مال تو

بختت گشاید یار من                      زنجبر ها از  بال تو

 

(برای همه دوستان عزیزی که این روزا درگیر کنکور ارشد هستند)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389ساعت 13:21  توسط محمد هادی رنجبر (مهر)  | 

 

لج کرده با من ماندنو

انگارمی خواند مرا،

آغازِ کوچی دیگرو

دلتنگم از حالا تو را...

 

(سفر من به تهران شروع شده و درسته یه مقطع تحصیلیه بالاترو یه فضای تازه ترو شروع میکنم ولی خاطره بچه ها و اساتید گل خلیج فارس رو هم با خودم میبرم...)

+ نوشته شده در  شنبه نهم بهمن 1389ساعت 11:6  توسط محمد هادی رنجبر (مهر)  | 

 

باکرگیِ رفته است

از خیالِ من،

و جا مانده ام با تو...

مَرد شدنی بس دلخراش...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آذر 1389ساعت 15:16  توسط محمد هادی رنجبر (مهر)  | 

 

بلای آسمونی رو شنیدی؟ وقتی داری مثل روزهای دیگه به مسیر زندگیت خیلی طبیعی ادامه می دی تا اینکه یهو... یه اتفاق غیرمنتظره همه و از جمله خودت رو غافلگیر میکنه؟ قصه ی منه!

صبح روز شنبه 16 مرداد وقتی مثل روزهای دیگه می رفتم سرکلاس کسی خبر نداشت قراره یکی از غیرمنتظره ترین اتفاقات زندگیم رو شاهد باشم. یه روز عادی مثل این روزهای عادت زده گرم و تعطیل تابستون بود. سر کلاس احساس سوزشی عجیبی تو شکمم شروع شد. احساس می کردم کسی اسید به خوردم داده باشه، درد و سوزش همینطور قوی تر و قوی تر میشد. همه ی بی اعتنایی چیزایی که دور و برم بودن و از حالم بی خبر رو قرض گرفتم تا بتونم کلاسم رو تموم کنم. 1 ساعت و نیم از کلاس اول با همه دردی که داشتم تموم شد اما کلاس بعدی هم در راه بود. از درد به اینور و اونور کلاس می رفتم، می نشستم، راه می رفتم، شکمم رو فشار می دادم، دستامو گره میکردمو به دیوار می کوبیدم، اما دیگه نمی تونستم. با خونه تماس گرفتم که حالم اصلاً خوب نیست. بابا سریع اومد دنبالم، منو برد خونه چون فکر میکرد یه مسمومیت ساده باشه اما درد من یه چیز دیگه ای می گفت. سرم رو تو بالشت فرو کرده بودمو از جبر درد ناله میکردم. داروهایی که بهم هم داده بودن بی اثر بود. کم کم همه شک کردن و سریع منو بردن بیمارستان. تشخیص دکتر سنگ کلیه بود! بستری شدمو یه مرفین قوی بهم زدن دیگه چیزی نفهمیدم. وقتی بیدار شدم دیدم هنوز رو تخت بیمارستانم. کمی که حالم بهتر شد برگشتیم خونه اما می دونستم که تو شکمم که داشت کم کم دردش به سمت راست و پایین شکمم می رفت خبرایی هست اما بخاطر اثر مرفین کرخت شده بودم و آه و ناله ای نمی کردم.

یک روز گذشت، با خانواده برای اطمینان بیشتر رفتیم سونوگرافی اما چیزی رو نشون نداد. اما دلنگرانی خانواده کار رو به پزشک متخصص کشوند. تشخیص پزشک آپاندیس بود و فوری یه نامه برای بستری و عمل من به بیمارستان نوشت! انگار همه چیز خیلی غیرمنتظره رخ داده باشه بابا هل کرد. منم بخاطر کلاس هام حاضر نبودم الان بستری بشم. برای اطمینان بیشتر از تشخیص اخیر هرطوری بود یه نوبت از دکتر بوشهر برام گرفتن و شب همگی عازم بوشهر شدیم. به تشخیص پزشک معرف ما به دکتر متخصص، دوباره رفتیم برای سونوگرافی.

این حکایت سونوگرافی ما سر دراز داره. اولین بار تو یکی از آزمایشگاه های برازجون بود که چیزی رو نشون نداده بود. این دومین بار بود که برای سونو می رفتم. احساس میکردم وارد منطقه ممنوعه شدم. چون درد داشتم دستمو زیر شکمم می گرفتم که یه کم آرومتر بشه اما وقتی پامو تو آزمایشگاه گذاشتمو دور و برم رو پر دیدم از خانمایی که دستاشونو زیر شکماشون گرفته بودن بهم برخورد، سریع دستمو از زیر شکمم برداشتم اما هنوز جوابی برای علت حضورم برای نگاهاشون پیدا نکرده بودم! از اونجا که دست اندرکارای آزمایشگاه همه خانم بودن منو با رودربایستی ناشی از تازگی داشتن یه همچین مشتری ای صدا زدن. به مامان گفته بودن که برای اینکه جواب سونوگرافی دقیق تر باشه باید شکمم پر از آب باشه. مامان هم موضوع رو خیلی جدی گرفته بود چون به اجبار سه تا بطری آب معدنی بزرگ به خورد من داد! برای اینکه بدونی چه زجری کشیدم فقط وقتی اصلن تشنت نیستو هیچ میلی به آب نداری یه بطری آب معدنی رو نوش جان کن، دیگه چه برسه که تو نیم ساعت این بلا رو سرت بیارن. با هر قلپ آب که از گلوم پایین می رفت معده مو حس میکردم که یه لگد به شکمم میزنه و همینطور بزرگتر و بزرگتر میشه  اونم کجا، تو منطقه ممنوعه! دیگه داشت یه توجیه برا اونجا بودنم پیدا میشد!

من آخرین نفر بودم که رفتم تو اتاق. وقتی به دکتر گفتم: "خانم دکتر شکمم اونقد پر از آبه که موجاشو هم می تونید تو چشام ببینید، با خونسردی تمام یه چیزی گفت که دنیا دور سرم قل خورد:"اصلن لازم نبوده آب بخوری". حالم از آب و هرچی که توش آب بود بهم می خورد. هنوز درد اون حرفش آروم نشده اونقد این دستگاهشو رو شکمم محکم فشار میداد که نزدیک بود تا قطره آخر آبی رو که خوردمو  بهش تحویل بدم! اونقد این غلطکش رو محکم میکشید که یه وقتایی هم قلقلکم می شد اما مگه میشد خندید، محکم با دستام گوشه تخت رو فشار می دادم یا صورتمو می پوشوندم. یه چندتا آخ و اوخ میکردم که متوجه خنده ام نشه. دیگه اونقد داشت این موضوع کش پیدا میکرد که داشتم کم کم شک میکردم. نکنه راس راس چیزی تو شکمم بود و خودم خبر نداشتم. سرمو چرخوندم به سمت مونیتورش، شکمم بود- البته داخلش-من که سر در نمی آوردم ولی چیز خاص یا غیر عادی ای توش نمی دیدم، مونده بودم این بی انصاف چرا اینقد فشارش میده. خدا رو شکر چیزی تو سونو حاکی از بیماری نشون نمی داد ولی گفت نشانه های بالینی آپاندیس رو دارم. همین حرف برای به هم ریختن چند باره همه بس بود. از اونجا که به پزشکی که مد نظر خانواده بود نتونستیم دسترسی پیدا کنیم تو اون هوای وحشتناک گرم و شرجی بوشهر که به جرأت می تونم بگم بارونی بود مردد مونده بودیم که به پیشنهاد یکی از دوستان همراه (که اولین بار بود تو زندگیم می دیدمش ولی انصافاً برام این چند روز سنگ تموم گذاشت) رفتیم مطب یکی از اطبای نزدیک. برای رسیدن به مطب باید از چندتا دالون تنگو دلمرده رد می شدیم البته اگه از منجلاب تو در توی اون همه پله می گذشتیم. بابا و دوست جدیدمون که آشنای شوهرخاله ام بود زودتر از من رفتن چون تا من با اون وضعی که داشتم برسیدم نوبتم هم شده بود. به مجردی که دکتر دست رو شکمم کشید یه نامه ی اورژانسی برای بیمارستان نوشت که وضعیت آپاندیسم  وخیمه و باید همین امشب عمل بشم! همه یه جورایی شکه شده بودیم، بابا انگار هرچی بدبختی توی این دنیای بی در و پیکر آواره بود یه جا تو دلو چهرش چادر زده باشه. همه به هم ریخته بودن و جالب اینجا بود که من خودم رو جمع کرده بودم که به بقیه بگم چیز مهمی نیست. راستش بیشتر از اونکه به پاره شدن شکمم فکر کنم نگران ردپای سنگین بخیه هایی بودم که باید یه عمر دنبال خودم می کشیدمشون. دکتر با خنده گفت مگه میری کنار دریا که نگرانی؟! دلم می خواست بگم بابا من تازه رفته بودم کلاس بدنسازی ثبت نام کرده بودم که یه کم این شکمو سر و سامون بدم اما انگار فقط خودم می فهمیدم دردم چیه.

من و بابا و مامان و بهت چهارتایی رفتیم تا بیمارستان سلمان فارسی (تأمین اجتماعی) بوشهر. تو مسیر کسی زیاد حرف نمی زد، مامان با یه صدای آروم که من نشنوم ترسشو تو لباس دعا می ریخت، بابا هم مثل همیشه تو خودش، این وسط فقط بهت فرصت پیدا کرده بود جای همه حرف بزنه!

تو بیمارستان خاله کوچکم، همون که چهار سال از شیرین ترین روزهای عمرمو کنارش بودم با شوهرش منتظر من نشسته بودن. انگار هیچ کس باورش نمی شد. رفتیم قسمت اورژانس. داشتم با پای خودم می رفتم زیر تیغ! ( حالا که فکرشو می کنم می بینم چه دلی داشتم!). راستش اصلاً شبیه به کسی نبودم که باید چند دقیقه دیگه عمل بشه. نگهبان حتی می خواست خودم رو هم از بخش بیرون کنه. وقتی بابا بهش گفت مریض منم یه نگاه بهم انداختو انگار گیج شده باشه گفت:  "ماشاالله که سرحالی" و بعدش هم از همه همراهام خواست که بخش رو ترک کنند و فقط یه نفر برای انجام کارهام بمونه. پرستارا یه روپوش آبی بهم دادن که مثل عبا بود با این تفاوت که برعکس لباس های معمولی پوشیده می شد، یعنی جلوش بسته بود و پشتش باز! یه تیغ هم بهم دادن که محل عمل که سمت راست شکم می شد رو اصلاح کنم. چه لحظاتی بود، انگار خودت بخوای با دست خودت خودت رو سلاخی کنی یا لاقل با دست خودت آماده سلاخی بشی. اصلاح کردمو اون لباس رو پوشیدم، بعد از سفر مکه این دومین باری بود که تنها لباس تنم یه چیز شبیه عبا بود، انگار اینجا هم قرار بود باور کنم فقط خودمم هستم و خودم و قرار نیست هیچی رو با خودم ببرم.

لحظه های پر درد من از بعد پوشیدن اون لباس شروع شد. لحظاتی که فراموش کرده بودم یه روز هم خندیدن رو بلد بودم. اولین سرنگ برای پیدا کردن رگ وارد دستم شد، سرنگی که تا آخرین لحظه حضور من تو اون بیمارستان همرام بود. تعداد سرم هایی که تو مدت بستری بهم تزریق کردنو فراموش کردم و هر از گاهی که یه چیز می آوردنو به سرمم اضافه می کردن، ناله ی رگم  رو در می آورد، لحظه های بود که سه تا محلول رو پشت سر هم مستقیم به رگم تزریق می کردن. اونقد سوزش پیدا می کردم که می خواستم داد بزنم که البته هم می زدم. رگم از فرط تورم کاملاً از دستم بیرون زده بود. بالاخره بعد از کلی سرنگ و سرم ساعت 11 شب بود که برای اتاق عمل آمادم شدم. دیگه از خماری اثرات داروها شل کرده بودم طوری که نمی تونستم یه قدم دیگه هم بردارم. سوار آسانسور شدیم، تو فاصله رسیدن به اتاق عمل بابا بهم روحیه می داد که چیزی نیست ولی ظاهرش چیز دیگه ای رو نشون می داد.

به یه اتاق رسیدیم، همیشه این صحنه رو توی تلوزیون دیده بودم ولی این بار خودم روبروی یه اتاق با یه سرم تو دستم ایستاده بودم که روش نوشته بود "اتاق عمل". بعد از کمی انتظار وارد اتاق شدیم، یه کاغذ به بابا دادن که رضایت نامه عمل بود و دیگه از این به بعد فقط خودم بودم و همون سرم. وقتی بابا رضایت نامه رو امضا میکرد، من به این فکر میکردم که شاید این رفتن بی برگشت باشه. تو یه اتاق منتظر شدم. چند دقیقه ای گذشت تا اینکه از تو اتاق اونوری یه صدای به این ور سرک کشید: "رنجبر رو بفرستین تو". موضوع داشت کم کم برام جدی می شد اما هنوز نگرانی عمده من از بخیه های بعد از عمل بود! وارد سالن جراحی شدم، یه میز شبیه یونیت دندونپزشکا بود با این تفاوت که یه چراغ بزرگ روش آویزون بود با کلی دستگاه و تجهیزات، راستش کمی مخوف به نظر می رسید!

روی تخت دراز کشیدم، سر و کله پرستارا  یهو از هر وری پیدا می شد از حرفاشون راجع به فوتبال اینجوری برداشت کردم که انگار میخوان یه کار روتین رو انجام بدن ولی برای من هر ثانیه بوی تازه تری می داد. دستام رو به شکل صلیب به طرفین بستن، ناخودآگاه به یاد مسیح افتادم. کم کم پلکام سنگین و سنگین تر می شد ......

دو ساعت بعد سنگینی پلکام کم کم با تکون هایی که بهم می دادن تا از ریکاوری به برانکار منتقلم کنن محو      می شد، نیمه هوشیار بودم فقط احساس میکردم چند نفر دارن بلندم می کنن  و من احساس یه جسم رو نداشتم، درد تنها چیزی بود که با خودم از اون اتاق آورده بودم.  درد وحشتناکی داشتم، داد می زدم... 

شوهر خالم موقع انتقال من از اتاق عمل به بخش بستری یه فیلم ازم گرفته که میگه میخواد برای گینس ایرانی ها بفرسته! بعنوان اولین ایرانی ای که موقع به هوش اومدنش آه و ناله هاش به انگلیسی بوده! "Oh my God, Goooooooood, It’s not fair,… where are you" و صدا زدن کسی که کنارم نبود. راستش خودمم برام جالب بود چون اصلاً چنین چیزی رو به یاد نمیارم.

ساعت تقریباً از چهار نیمه شب گذشته بود که به هوش اومدم. اینو ساعت بزرگی که از پشت پنجره اتاق نصب کرده بودن بهم می گفت. خودمو تو یه اتاق بزرگ آبی و سفید روی یه تخت پیدا کردم با کلی لوله که از بالا روی تختم آویزون بود و با دنبال کردن مسیر لوله ها به نیدل تو دستم منتهی می شد. سرم رو به زحمت کمی چرخوندم بابا رو دیدم که روی یه صندلی کنار من نشسته. یه قوطی سفید هم کنار تختم روی میز بود ک یه چیز لوله ای شکل سفید رو میشد میون مایع توی ظرف به سختی تشخیص داد، آپاندیس خدا بیامرزم بود! چه روزایی رو با هم گذروندیم. همیشه مثل یه ترس همرام بود. هروقت که بعد از غذا قصد فعالیتی رو داشتم منو ازش می ترسوندن. حالا اون ابهت چندین ساله شده یه لوله ی چند سانتی اسیر تو یه قوطی! تو یه اتاقم که کلاً سه تا تخت داره و اسم مستعار من اینجا "مریض تخت شماره 9" هست. این اتاق برای سه تا تخت بنظر بزرگ میاد اما برای دردی که میکشیم خیلی کوچیکه.

دست راستم چون در امتداد محل جراحی بود اصلاً نمی تونستم ازش برای بلند شدن از تخت کمک بگیرم چون با اولین فشار، درد همه وجودم رو می گرفت. دست چپم هم حال و روز بهتری نداشت، چون برای سرم و تزریقات ازش رگ گرفته بودن تا بهش فشار می آوردم نیدل سرنگ تو دستم عین شیشه ی شکسته روی گردن رگم خراش مینداخت. وضع پای راستم هم مشابه دست راستم بود و اینجوری بلند شدن و خوابیدن روی تخت برام سخت ترین کار دنیا شده بود. درد که کمی دست از سرم برمیداشت به این فکر میکردم که چقد ما آدما میتونیم ضعیف باشیم..

با همه دردی که بلند شدن از تخت برام داشت مجبور بودم به تجویز دکتر راه برم، بدون کمک نمی تونستم این کار و انجام بدم. بیشتر ناراحت بابا بودم چون باید اونم دنبال خودم از اول سالن تا آخر سالن میکشیدم ولی بابا با همه مهربونیش میگفت راه رفتن براش خوبه. من که میدونستم اینو میگه که من چیزی نگم.

انتهای این راهرو یه اتاق تک تخته است که روش نوشته "اتاق ایزوله" ولی من فکر می کنم بهتر بود روش می نوشتن "اتاق عبرت"، مریض این اتاق یه مأموره نیروی انتظامیه که قاچاقچیای مواد با سمند لهش کردن، وقتی می بینمش بخودم جرأت میدم، پاهامو صافتر میکنم چون یادم میره دردی دارم.

اجازه نمیدادن بعد از ساعت ملاقات خانمی توی بخش بمونه بخاطر همین مامان با اینکه همه حواسش رو توی اون اتاق کنار تخت من جا میذاشت میرفت خونه خاله اینا. دو شب بود بابا همه وجودش رو به من داده بود. زجر میکشیدم میدیدم روی یه صندلی خشک نشسته و داره به خودش فشار میاره تا مواظب حال من باشه.

شب اولی که تو بخش بستری تازه به هوش اومده بودم از گرما ی تو اتاق متوجه شدم کولر خنک کنندگی نداره ولی قبلی که بتونم چیزی بگم ناله پردرد درد همه وجودم رو متوجه خودش کرد. روز دوم دیگه طاقت گرمای اتاق رو نداشتم، این شد که هر از گاهی با مامان می رفتیم تو اتاق ارتوپدی ها که به نسبت خنک تر بود. یه پیرمرد، تنها مهمان اون بخش بود که تو یه تصادف دچار شکستگی لگن شده بود. کلی از اینکه ما رو تو بخشش می دید خوشحال بود و گلایه ما از اتاق خودمون کافی بود تا ازمون بخواد همینجا بمونیم. چقد مهمان نواز بود! البته کمی که گذشت تازه یادم افتاد که صاحب خونه اصلی یکی دیگست. یه پرستار بد اخلاق اومد تو اتاق  و خواست برای گرفتن و قاطی نشدن داروهام برگردم به بخش خودم. اینجا بود که به یاد روزهای پرکار انجمن و دانشگاه، رگ دبیریم گل کردو بهشون اعتراض کردم که این چه وضعشه؟ اگه شما هم زیر تیغ رفته بودینو شکمتون رو دوخته بودن می تونستید تحمل این گرمای بخش مثلاً بستری رو بکنید. باور نمی کنید عصر موقع ساعت ملاقاتی یعنی 3 بعد از ظهر چندتا کارگر آوردن تو بخشو همه کولرهای خراب اتاق ها رو برای سرویس بردن و گفتن که تا نصب مجدد کولرها می تونیم تو همون بخش ارتوپدی باشیم! ارشد بخش ما مریض تخت 11 بود که روبروی من بستری شده بود، بخاطر ترکیدگی آپاندیس از دو هفته قبل از اومدن من،  به این اردوگاه منتقلش کرده بودن! می گفت الان 9 روزه که کولر اینجا همینطوره! اینو پنکه های رو میزی کنار تختشون که همراهاشون براشون آورده بودن ثابت می کرد. یه جورایی از جسارتم خوششون اومده بود.

صبح عمه بزرگم و شوهرش از برازجون اومده بودن عیادتم. عمه تا منو دید زد زیر گریه، آخه ما به کسی نگفته بودیم که یه وقت به هم نریزن، انگار شکه شده بود. خودمم به یکی دو نفر از دوستان بیشتر نگفتم چون فکر کردم اینطوری بهتر باشه. کمی که خیالش از بهبودی حال من راحت شد، تو ظاهرش یه آرامش نسبی پیدا شد.

عصر بخش ما جای سوزن انداختن نبود. خانواده خودم، مامان بزرگ، دایی ها و زندایی ها، خاله ها و شوهر خاله ها و بچه های عمه ام و متعلقین و متعلقات و چند نفر دیگه اومده بودن برای عیادتم. نمی دونم اون موقع چه مزه ای میتونست شیرین تر از احساس تعلق باشه؟ کمپوت ها و آب میوه ها و ... منو به یاد روزی انداخت که داداش کوچکم به دنیا اومده بود. یخچال خونه اونقد پر شده بود از این چیزا که تا چند هفته آذوقه داشتیم!  

از اونجا که دو بار تا قبل از عمل برای تشخیص بیماریم سونوگرافی شده بودم (اگه تو هم الان نخوای بگی) عیادت کنندگان گرامی برای تلطیف فضای غمناک بخش به شوخی میگفتن:" بچه هات چی بودن حالا؟ "، "خب به سلامتی، الان بچه هات کجان؟"! منم که کاری از دستم بر نمیومد با دستم به همون قوطی کنار تختم اشاره میکردم! البته یه عده این موضوع رو کمی جدی تر از یه شوخی گرفته بودن. نمونش دایی کوچکم. تو دسته گلی که برای عیادتم آورده بود یه کارت بود که روش نوشته بود: "قدم نو رسیده مبارک"! منم نمی دونستم با اون همه درد باید می خندیدم یا آه و ناله می کردم. از مریضای همسایم تا همراهاشونو پرستارای اون بخشو صد البته عیادت کنندگان خودم انگاری یادشون رفته باشه اینجا کجاستو برا چی اومدن بزرگواری کردنو ما رو با خنده هایی بس قهقهانه گونه مفتخر فرمودند.

روز دوم هم رسید، از پشت پنجره ها ردپای ضعیف سحر رو می دیدم و همه آرزوم این بود که این آخرین باری باشه که اون آسمون آروم رو از پشت اون پنجره های پردرد می بینم. تو اون اتاق صدای خروس به گوش نمی رسید، آه و ناله بودکه خبر از تموم شدن اثر مسکن ها میداد. از اون اتاق بیرون رفتن برام معنی آزادی پیدا کرده بود. جز کلافگی از لحظه های کسل کننده ی پردرد کار زیادی برای انجام دادن نداشتم.

خسته بودم از اسارت تو جایی که تو هر اتاق و رو هر تختش درد رو شکنجه می دادن، راه رفتن تو اون راهرو برام عین خزیدن تو یه رودخونه ی مذاب بود. از هر اتاق آه و ناله به گوش می رسید اونقد که خودت رو هم میون سنگینی اون صداهای پردرد گم می کردی.

پلک هام سنگین می شد ولی گوش هام نگاهشو به بلندگوی استیشن پرستاری گره زده بود تا کی اسمم رو برای پر کردن فرم ترخیص بخونن.  بعد از کلی انتظار و گیجی اثرات دارو بالاخره ساعت 10:20 صبح روز بعد اتفاقی که منتظرش بودم رخ داد. داشتم مرخص می شدم. بعد از چند لحظه شوهر خاله ام با یه ساک اومد، قشنگترین هدیه ای بود که می تونستم از کسی بگیرم... لباس هام.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم شهریور 1389ساعت 12:0  توسط محمد هادی رنجبر (مهر)  | 

 

كمي كه لباس عادت را تكان دهيم

پر مي شود فضا از عطر لحظه هاي شاد.

كمي كه گذشته را صدا كنيم

ترانه اي پژواك مي دهد از لبخندهاي پر نشاط.

كمي كه به اين روزها نگاه كنيم

تابلويي كشيده ايم هم قامت اميد.

دمي كه باور كنيم رفته ايم ،

چه دلتنگ مي شويم زياد...

 

 همکلاسی؟ هم خاطره لحظه های ماندگار...

از مهرباني آن مهر كه در آغوش کشید عبورمان راگذشته ايم و تقدير است دنبال كنيم مسيرهايمان را در خطوطي  ج د ا در آن تيرماه كه  گم مي كند نگاهمان لبخندهاي آشنا را در آن غبار رفتن  و خالي ميشود اين كلاس ها از اين حضور ديرين و از اين صدا...

 

(براي همكلاسي ها-زبان ۸۵)

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389ساعت 1:35  توسط محمد هادی رنجبر (مهر)  | 

  

‌‌‌‌از دیار رحمی پر امید

امروز رسیده ام به سرزمین تو

چه قصه ای است این تفاوت شبیه؟

که  پاک نمی شود خروج کسی از دیوار خانه ای

و امروز که عمر من

همسال کوک های جامانده بر مادری است

که نگاه داشته است هنوز

ردپای آن خروج پردرد را...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1388ساعت 19:26  توسط محمد هادی رنجبر (مهر)  | 

 

گمانم باغبان غم پيشه كرده         علف در باغ شعرم  ريشه كرده

نهالِ      تازه پاي   شعرهايم          خیال بوسه اي  از  تيشه كرده!

 

۳۰/۷/۸۸

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 2:23  توسط محمد هادی رنجبر (مهر)  | 

 

رود روح من خشك است

چشمه هاي شعر من خاموش

حسم از براي نشيدن

پنبه كرده است در گوش!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 2:24  توسط محمد هادی رنجبر (مهر)  | 

 

آبي دريا تار مي شود

پيش از غروب

يا لجاجت يك تكه ابر،

وقتي زني به آب مي زند!

 

"آب تني" هم اينجا مردانست

وقتي چادرت قبل از تو خيس مي شود

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 1:55  توسط محمد هادی رنجبر (مهر)  | 

 

بادبادکت را هوا کن...

کدام بالاتر می رود؟

توای که نخ از قرقره ها میدهی

یا منی که از نگاه؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 22:6  توسط محمد هادی رنجبر (مهر)  | 

 

شب ها ...

که تاب همرهی بیداریم نداشت

بهانه می کرد می خواهم تو را ببینم،

 در خواب...

سوگندت می دهم به عشق

شب ها بی بهانه بخواب!

چشمانت که هنوز گرم خواب نیست،

خوب مرا نخ می دهی در ذهنت اما...

اما خبر داری

غرق خواب که شدی

یاد من از کجا سر در می آورد؟

به شاخه گیر می کند و ...

بیدار نمی شوی،

خیس باران می شود و ...

بیدار نمی شوی،

نخش که پاره شد و روی بام غریبه ای افتاد،

بیدار نمی شوی،

تا صبح که تازه می پرسی:

"بادباک مرا ندیده اید؟"!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 0:50  توسط محمد هادی رنجبر (مهر)  | 

 

زندگی چیست؟

 متن انشاء بود...

 

زندگی تکرارِ سخته آرزو در کوچه های تنگِ گل های همیشه کاغذی

 زندگی شاید نگاه زل زده بر کوچه های بی اثر از ردپا ی آدمی،

 

 زندگی شاید ره آورد نگاه آخر حجم کسی تنهاست .

 زندگی ترفند یک معنای مجهول از تمام معنی دنیاست.

 

 زندگی شلاق آتش فامِ دردِ خواهش بودن ،

 زندگی شاید نه یک بار و نه صد بار بدتر از مردن؛

 

 زندگی فریاد تلخ خار از یاد رفته ی گل ها،

 زندگی دردی برای پیله ی کال کسی تنها.

 

  نتیجه گیری از انشای من، اما دراینجا بود...

 که آری، زندگی در اوج تلخی باز زیبا بود!

  

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 3:20  توسط محمد هادی رنجبر (مهر)  | 

 

شخم می خورد...

 غربت گورهای وام گرفته

لا بلای دو سنگ

که میچکد زیر گندم فرش فریب؛

 

چشم های خالی از

کبوتران آز؛

 

نسیان زمین

طغیان بشر باید؟ ... شاید!

 

دو دستی بچسب خونت را

نه!

 فریادت را

 

بغض های تو غربت زده تر است!

 

مدینه 20/5/87

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 21:15  توسط محمد هادی رنجبر (مهر)  | 

 

آدم  با  صداقت

قافیه نشد...

که شعر بی قافیه نفس کشید!

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 10:37  توسط محمد هادی رنجبر (مهر)  | 


خانه ای دارم آبی تر از رویا

زیر سقف آخرین برگ پاییز

بی هراس از باد

هم نگاه سایه هایی مبهم

نه از تار ابر

از پود گام های بی خیال آدمی

که از فراز پشت بام بلندترین دوده های تنور خانه ام

می وزند و می روند...

کمی اینجاتر

موریان می رقصند

هنوز نپرسیده ام

شاید می میرند.

و من...

زیر سایه ی ابرهایی که برای رمیدن

تن به آبستن شدن نمی سپارند

و آنها که بلندترین گام هایشان را

تا ارتفاع غرورشان بالا می کشند

و بی خیال تر از خیال

می روند...

و باور کرده اند

همه چیز را می دانند،

مجهول مانده ام

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 12:14  توسط محمد هادی رنجبر (مهر)  | 

 

وقتی بزرگترها

معصومیت اشک را،

آلوده  میکنند...

با  دروغ

 

کوچکتر ها هم  یاد  می گیرند

بادبادک را ...

جای پرنده نقاشی کنند...!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 19:42  توسط محمد هادی رنجبر (مهر)  | 

 

روحم را پنگوئن کرده اند

آخر نمی پرد...

آسمان نقاشی ام را ربوده اند.

 

نمی خواهم خانه ام را

زیر آبیِ پینه دارشان نقاشی کنم.

 

آسمانم را پس نمی دهند،

تا سبزه هایم بخشکند....

از بی آبی

که التماسشان کنم...                                                     
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 23:0  توسط محمد هادی رنجبر (مهر)  | 

 

باد...

 از هر طرف که می خواهد

بوزد.

 

موهایم را

که بادگیر روسری بلعیده اند،

به خاطر تو

که روسری به چشمانت نبستی.

 

خنده دار نیست

جهت باد را

از میان موهای کوتاه تو تشخیص دهم؟

و فخر کنم...

به تاج موهایم

که عجیب شبیه کیسه است!

 

مویه نمی کنی؟

که کاری کرده اند

در خلوتم  از آینه  بپرسم...

اجازه هست؟!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 11:20  توسط محمد هادی رنجبر (مهر)  | 

 

تقویم آدم ها...

سال هاست روی گرگ گندیده است.

شاید بلبل و آهو

بیخود جانور شدند!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 21:0  توسط محمد هادی رنجبر (مهر)  | 

 

باغ وحش یعنی...

جز آدم

هر جانوری در اینجاست.

 

یک نفر باز پرسید:

پس چرا این همه آدم اینجاست؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 17:6  توسط محمد هادی رنجبر (مهر)  | 

 

تقدﱡس دستت را

در مشتی خاک خلاصه کرده اند!

 

من روی اشک هایم نماز کرده ام

می گویند:

همه را قضا کنم!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 10:42  توسط محمد هادی رنجبر (مهر)  | 

 

کاش... 

برگ های دفتر نقاشی سیاه بود!

تا آدمک ها را...

از همان کودکی

با رنگ سفید می کشیدیم...
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 1:15  توسط محمد هادی رنجبر (مهر)  | 

چقدر خدا را دوست دارید؟

با اشک علامت زدم،

 

چون اشک هایم جوهری نبود

در برگه ام نوشته بودند...

تصحیح نخواهد شد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 21:49  توسط محمد هادی رنجبر (مهر)  | 

دخترک......

     اشکهایش را

            لیس می زند

آخرین بار.......

      که بستنی فروش اینجا بود

هنوز کسی......

       با غصه

           شیرینی نمی پخت

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 20:7  توسط محمد هادی رنجبر (مهر)  |