در تنگناي زمان
چه آرام لطافت مرگ مي درخشد;
آن دست هاي سپيد چه مادرانه
كالبد خستگان را به آغوش مي كشد.
اي كاش فرشتگان
خطي از شميم بال هايشان سوي معبود مي كشيدند
تا چون گوشه ي چادر سپيد مادر
كودكانه مي گرفتيم و بي هراس از اين سراب تشنه
آسان مي گذشتيم.
آه، كه سنگيني اين واژگان نااميد
چه آسان نسيم اميد
از ديار اميدواران مي ربايد
و در كوير ديروز بي حضور فردا تنها مي نهد.
بگذار ارمغان بلبلان،
آن حرير بافته از اشك هاي سپيد،
كه در قلبشان نگيني است از جنس اميد را
عاشقانه بر تن كنيم،
شايد در لطافت جنسشان
آن لكه هاي سياه بر شيپور سفر دميدند.
بگذار فرياد از فردا برآريم
و اين بار نه با رنگ كه با عشق
خورشيد نقاشي هايمان را رنگ زنيم.
و پاسخ دهيم ،
چگونه كلاغ ها بي اجازه مي خوانند
كه بلبلان منتظر آرام خفته اند؟
(خیلی وقت پیشا!)